I have no wit, no words, no tears;
My heart within me like a stone
Is numbed too much for hopes or fears.
Look right, look left, I dwell alone;
I lift mine eyes, but dimmed with grief
No everlasting hills I see;
My life is in the falling leaf**
خواستم بنويسم از همه چيزهايي كه اينروزها چنگ ميزنم تا نگهم دارد. بنويسم كه آدم بايد هيچ وقت شرمنده خودش نباشد ، از بابت تمام انجام دادنيهايي كه انجام داده و گذشته. نه اينكه سرش را با افتخار بالا بگيرد ، نه ، كه اين همه هم اندوهگين نباشد. بتواند يك نقطه روشن بييند و حتي فقط اگر تنها يك جايي بوده كه بي دغدغه خنديده ، بتواند بياد بياورد. روزهايي كه اينقدر تلخ نبوده ، تلخ نگذشته. از حالي كه سخت ميگذر و گذشتهي تلخي خواهد شد و فردايي كه كسي منتظر نايستاده ، فردايي كه حتي من هم منتظر كسي يا چيزي نايستادهام و اين ميترساندم.
اما ديدم چيزي براي آويختن ندارم ، آويختنيها سست و لرزانند و من بند لحظهايشان هم نميشوم.
همه بيرون از منند ، همه .
*،** كريستينا روزتي