دلم مي خواد اينجور بگم :لفاف دور بسته رو كه باز كردم ….
اما اينكار رو كه نكردم.
بسته توي يك نايلكس قرمز بود ،همكار محترم كه داد دستم ، فهميدم ، يعني فقط من چندتا آدم توي اين دنيا دارم كه براي من بسته اين شكلي مي فرستن محل كارم ، شمرم سه تا ، فقط سه تا يا اوووووه سه تا!
نايلكس قرمز بود ،كاغذ آدرس هم هنوز روش چسبيده بود ، مي شد آقاي همكار رو بوسيد از بابت اين همه امانت داري ،دست خط نرم و سركش ، خطوط باريك ،دلكش؟ براي من دلكش ، اوهوم همين بود ، سركش هاي ك سربلند بودند ، مثل خودش ، خوب است دستخط آدم اين همه نشان از خود آدم داشته باشد ، خوبتر اين است كه همين آدم كلي نشان از خودش داشته باشد ، كه هرچه تابه حال از خودش ديده باشي ، خود واقعيش باشد ، يك هو يك با 180 درجه اختلاف جلوي رويت سبز نشود و بله نايلكس قرمز بود و من يك طولاني مدتي به اسمم كه روي كاغذ با جوهر سبز نوشته بود نگاه كردم. به بعد از برسد به دست ، يك كمي بعدتر ، شايد هم خيلي بعدتر بسته رو آهسته بيرون كشيدم ،كاغذ پيچ (دوستش دارم) پر از شكوفه هاي صورتي بود ، هي به صورتي روي زمينه سفيد نگاه كردم و گريه كردم ،هي گفتم خل گيج خنگ ،با اين ابراز احساسات نشون دادنت ،اين فقط كاغذ كادوست ، نبود، كاغذ پيچ هديه تولد 31 سالگي بود ، فرستاده بودند دفتر. صبح پنجشنبه ايميل رو باز كرده بودم ، اما ازش ايميل نداشتم ، البته كه نامه هايي رو كه روز تولدم مي فرستاد دوست داشتم ، به جاش كلي ايميل ديگه بود. يك عدد تپل قشنگ ، هي اسم آدم ها رو خوندم و حظ كردم. اما اسم اون خالي بود ، يك جايي از دلم خالي شد.
يه پاكت هم توي نايلكس بود ، يه نامه با يه كارت پستال. هر دو با هم فرستاده بودند ، اين رو نامه توي پاكت ميگفت با همون دستخط دلكش ، هي به هردو فك كردم ،هي توي دلم بوسيدمشان ، هي گريه كردم ،هي كارت رو نگاه كردم ،خونهها ، نيكت ، زنبور ،حتمن آفتاب هم بود .
بسته رو باز نكردم ،گذاشتم براي يك روز كم گريهتر ،يك روزي كه خويشتندارتر بودم لابد. كارت رو چسبوندم به در يخچال ،به جاي كارت قبلي كه از ترس از دست دادنش كنده بودم و سپرده بودمش. كارت قبلي يك عالمه بچه خوب و خوش و خندان بود كه دست هم را گرفته بودند و جينگلي جينگيلي جينگل آنيسا مي خوندند ،مطمئنم ،هر كدام هم به يك زباني كه همدلي از هم زباني بهتر است و آفرينش از يك گوهر و اينها و توي كارت كسي با دستخط روان و يك جور خوب و سرخوشانه و دل اي دلي ، سال 388 را تبريك گفته بود و اين كه اين سال حتمن از سالهاي ديگر بهتر مي شود ، پيش بينيش برخلاف تمام پيشبينيهاي سال 88 كاملا خلاف قضيه دراومد ، اما من خيلي از روزهاي بدحالي مي رفتم مي ايستادم جلوي يخچال ، به خود كارت نگاه مي كردم ، خيلي بدحال كه ميشدم بازش ميكردم و مي خوندم-لابد مي ترسيدم با زياد خواندن خطوطو كمرنگ بشن- باري ، توي كارت از سمت هردوتاشان نوشته بود ،با همان جوهر سبز ، همان خط دلكش ، كارت را طبعن چسباندم به يخچال ،بعد ايستادم ، به خونه فكر كردم ، به نيمكت توي آفتاب ،به گل. دوست دارم فكر كنم هر دو خوب مي دونستند من چه دلبسته خونهام ،چه فضاي خونه براي من امنه ، كه چه گل و گلدانها رو دوست ميدارم و چقدر لم دادن روي نيمكت توي آفتاب خوب است.حالا البته من فين فين كنان اين ها را مينويسم ،اما ، ته قلبم چراغي روشن است ،به هر دويشان فكر مي كنم ،به “بيا كز چشم بيمارت”به دوستي شان كه قلب آدم را گرم نگه ميدارم ، به چشمت را مي بوسم گوشه انتهايي نامه.

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم ..
اگر که بتانم…