ماندهايم يا رفتهايم؟ من نميدانم ، داستان وجوه تاريكي دارد كه اميدي به روشن شدن هيچ كدام از زوايايش هم نيست ، رفتهايم يا رانده شدهايم ، خواستهايم بمانيم يا شايد چون پناهي نبوده ناچار از ماندن شدهايم؟ بگذاريم و بگذريم؟ آنكس كه مانده چه؟ آنكس كه رفته و آنكس كه رانده شده ؟
يك كسي ، يك روزي ، يك جايي ، وقتي كه از سرعت سرگيجهآور داستان ما كم شده باشد ، آنرا خواهد گفت. وقتي كه بشود ، بتوانيم به حفره خالي نگاه كنيم ، بدون اينكه درد سنگيني توي سينه بپيچد و راهش را با اشك باز كند ، كه من هميشه به اينجاي داستان كه ميرسم رهايش ميكنم ، با گريه رهايش ميكنم ، كه ما ، من ، هميشه و اكنون راوي ناتمام داستان خويشتنيم.
ميدانم كه قرار بر اين نبوده ، اما حالا همين است و دانستنش چه دردناك است و آدم به شكل خونباري آغشته است از اين همه. از زمانهاي كه زمان ما نبود و زخمهايمان از آن دست كه بشود حتي با گذشت سالها نشانش داد. كه گاهي توي تنهايي با اكراه نگاه ميكنيم ، به جاي خالي بودنش ، تكهاي از خويشتنمان كه ديگر نيست و لابد نخواستهايم با چيزي يا كسي پرش كنيم.
و ما زنده ، ميمانيم. كجاي دنيا برويم زمان به عقب بر ميگردد.وقتي كه چمدان سفرهايمان هم ، شكل يادهاي كساني است كه رد سوزش سيلي بعضيهايشان روي صورتمان ماندهاست و جاي دشنهاي كه بر استخوان و زخمي تا آن حد عميق كه هميشه خونريز ميماند.
ميدانم نميشود به زخم نگاه كرد و به ياد نياورد دستي را كه فرو آورده ، كه نميشود هم درد و هم درمان باشد ، كه قراموشي ناممكن است و گمانم هركس بايد يك ژان والژان درون داشته باشد كه خود ضعيف ترسيدهاش را به دوش بگيرد و از بالاي ديواري كه راه را بن بست كرده بجهد. براي همان اندك زمان مانده ، از براي زيستن زندگي ديوانه. بگذاريم و بگذريم جانم ، با خيال روزهاي روشني كز دست رفتند.
*احمدرضا احمدي ، شعرها و يادهاي دفترهاي كاهي