زين پس من و دلشكستگي ………
Archive for November, 2010
.
Posted in از يك آدم روزهاي دوشنبه on November 16, 2010 | Leave a Comment »
If only now I could recall that touch, First touch of hand in hand*
Posted in خودم on November 13, 2010 | Leave a Comment »
I have no wit, no words, no tears; My heart within me like a stone Is numbed too much for hopes or fears. Look right, look left, I dwell alone; I lift mine eyes, but dimmed with grief No everlasting hills I see; My life is in the falling leaf** خواستم بنويسم از همه [...]
Someone holds me safe and warm
Posted in خودم on November 10, 2010 | 1 Comment »
دلم مي خواد اينجور بگم :لفاف دور بسته رو كه باز كردم …. اما اينكار رو كه نكردم. بسته توي يك نايلكس قرمز بود ،همكار محترم كه داد دستم ، فهميدم ، يعني فقط من چندتا آدم توي اين دنيا دارم كه براي من بسته اين شكلي مي فرستن محل كارم ، شمرم سه تا [...]
فردا صبح دیدیم جهان تحفهای نیست ، اما رهایش نکردیم*
Posted in تنهايي on November 7, 2010 | Leave a Comment »
ماندهايم يا رفتهايم؟ من نميدانم ، داستان وجوه تاريكي دارد كه اميدي به روشن شدن هيچ كدام از زوايايش هم نيست ، رفتهايم يا رانده شدهايم ، خواستهايم بمانيم يا شايد چون پناهي نبوده ناچار از ماندن شدهايم؟ بگذاريم و بگذريم؟ آنكس كه مانده چه؟ آنكس كه رفته و آنكس كه رانده شده ؟ يك [...]
I must leave my love alone. …
Posted in Uncategorized on November 4, 2010 | Leave a Comment »
I search for silence deep within, To stop the voices that begins. The whispers from the past, echoes in my soul, Never dies, never lies, And I cry. … Calling, calling, how do I adore? Help me, show me, free me. … These would I be gone,save that,to die, I must leave my love [...]
.
Posted in Book, از يك آدم روزهاي دوشنبه on November 4, 2010 | Leave a Comment »
حالاي من براي تو گذشته خواهد شد.شكايت نميكنم من گذشته خواهم شد. و شكايت نمي كنم و شكايت نميكني. شب يك ، شب دو ، بهمن فرسي
Posted in Music, از يك آدم روزهاي دوشنبه, تنهايي, خودم on November 2, 2010 | Leave a Comment »
1- تابلوي بالا “قرباني ابراهيم” از رامبراند است. 2- تورات، سفر پیدایش، باب22: “واقع شد بعد از این ایام که خدا ابراهیم را امتحان کرده بدو گفت: ای ابراهیم. عرض کرد: لبیک. گفت اکنون پسر خود را که یگانه توست و او را دوست می داری را بردار و بر زمین موریا [...]
كه هيچش در جهان مرهم نباشد
Posted in Music, خودم on November 1, 2010 | Leave a Comment »
عكسهاي روز پنجشنبه را ميبينم. عكسهاي روز تولد ، تولدم. توي تمام عكسها تنها و آن ديگري پشت دوربين. تظاهر كردهايم به لبخند ، به شادي ، من براي او كه اين همه خواسته تا شاد باشم ، او براي من تا بخندم و ميداند كه تظاهر ميكنم و غمگين است اما هر دو [...]