زين پس من و دلشكستگي ………
I have no wit, no words, no tears;
My heart within me like a stone
Is numbed too much for hopes or fears.
Look right, look left, I dwell alone;
I lift mine eyes, but dimmed with grief
No everlasting hills I see;
My life is in the falling leaf**
خواستم بنويسم از همه چيزهايي كه اينروزها چنگ ميزنم تا نگهم دارد. بنويسم كه آدم بايد هيچ وقت شرمنده خودش نباشد ، از بابت تمام انجام دادنيهايي كه انجام داده و گذشته. نه اينكه سرش را با افتخار بالا بگيرد ، نه ، كه اين همه هم اندوهگين نباشد. بتواند يك نقطه روشن بييند و حتي فقط اگر تنها يك جايي بوده كه بي دغدغه خنديده ، بتواند بياد بياورد. روزهايي كه اينقدر تلخ نبوده ، تلخ نگذشته. از حالي كه سخت ميگذر و گذشتهي تلخي خواهد شد و فردايي كه كسي منتظر نايستاده ، فردايي كه حتي من هم منتظر كسي يا چيزي نايستادهام و اين ميترساندم.
اما ديدم چيزي براي آويختن ندارم ، آويختنيها سست و لرزانند و من بند لحظهايشان هم نميشوم.
همه بيرون از منند ، همه .
*،** كريستينا روزتي
Posted in خودم | Leave a Comment »
دلم مي خواد اينجور بگم :لفاف دور بسته رو كه باز كردم ….
اما اينكار رو كه نكردم.
بسته توي يك نايلكس قرمز بود ،همكار محترم كه داد دستم ، فهميدم ، يعني فقط من چندتا آدم توي اين دنيا دارم كه براي من بسته اين شكلي مي فرستن محل كارم ، شمرم سه تا ، فقط سه تا يا اوووووه سه تا!
نايلكس قرمز بود ،كاغذ آدرس هم هنوز روش چسبيده بود ، مي شد آقاي همكار رو بوسيد از بابت اين همه امانت داري ،دست خط نرم و سركش ، خطوط باريك ،دلكش؟ براي من دلكش ، اوهوم همين بود ، سركش هاي ك سربلند بودند ، مثل خودش ، خوب است دستخط آدم اين همه نشان از خود آدم داشته باشد ، خوبتر اين است كه همين آدم كلي نشان از خودش داشته باشد ، كه هرچه تابه حال از خودش ديده باشي ، خود واقعيش باشد ، يك هو يك با 180 درجه اختلاف جلوي رويت سبز نشود و بله نايلكس قرمز بود و من يك طولاني مدتي به اسمم كه روي كاغذ با جوهر سبز نوشته بود نگاه كردم. به بعد از برسد به دست ، يك كمي بعدتر ، شايد هم خيلي بعدتر بسته رو آهسته بيرون كشيدم ،كاغذ پيچ (دوستش دارم) پر از شكوفه هاي صورتي بود ، هي به صورتي روي زمينه سفيد نگاه كردم و گريه كردم ،هي گفتم خل گيج خنگ ،با اين ابراز احساسات نشون دادنت ،اين فقط كاغذ كادوست ، نبود، كاغذ پيچ هديه تولد 31 سالگي بود ، فرستاده بودند دفتر. صبح پنجشنبه ايميل رو باز كرده بودم ، اما ازش ايميل نداشتم ، البته كه نامه هايي رو كه روز تولدم مي فرستاد دوست داشتم ، به جاش كلي ايميل ديگه بود. يك عدد تپل قشنگ ، هي اسم آدم ها رو خوندم و حظ كردم. اما اسم اون خالي بود ، يك جايي از دلم خالي شد.
يه پاكت هم توي نايلكس بود ، يه نامه با يه كارت پستال. هر دو با هم فرستاده بودند ، اين رو نامه توي پاكت ميگفت با همون دستخط دلكش ، هي به هردو فك كردم ،هي توي دلم بوسيدمشان ، هي گريه كردم ،هي كارت رو نگاه كردم ،خونهها ، نيكت ، زنبور ،حتمن آفتاب هم بود .
بسته رو باز نكردم ،گذاشتم براي يك روز كم گريهتر ،يك روزي كه خويشتندارتر بودم لابد. كارت رو چسبوندم به در يخچال ،به جاي كارت قبلي كه از ترس از دست دادنش كنده بودم و سپرده بودمش. كارت قبلي يك عالمه بچه خوب و خوش و خندان بود كه دست هم را گرفته بودند و جينگلي جينگيلي جينگل آنيسا مي خوندند ،مطمئنم ،هر كدام هم به يك زباني كه همدلي از هم زباني بهتر است و آفرينش از يك گوهر و اينها و توي كارت كسي با دستخط روان و يك جور خوب و سرخوشانه و دل اي دلي ، سال 388 را تبريك گفته بود و اين كه اين سال حتمن از سالهاي ديگر بهتر مي شود ، پيش بينيش برخلاف تمام پيشبينيهاي سال 88 كاملا خلاف قضيه دراومد ، اما من خيلي از روزهاي بدحالي مي رفتم مي ايستادم جلوي يخچال ، به خود كارت نگاه مي كردم ، خيلي بدحال كه ميشدم بازش ميكردم و مي خوندم-لابد مي ترسيدم با زياد خواندن خطوطو كمرنگ بشن- باري ، توي كارت از سمت هردوتاشان نوشته بود ،با همان جوهر سبز ، همان خط دلكش ، كارت را طبعن چسباندم به يخچال ،بعد ايستادم ، به خونه فكر كردم ، به نيمكت توي آفتاب ،به گل. دوست دارم فكر كنم هر دو خوب مي دونستند من چه دلبسته خونهام ،چه فضاي خونه براي من امنه ، كه چه گل و گلدانها رو دوست ميدارم و چقدر لم دادن روي نيمكت توي آفتاب خوب است.حالا البته من فين فين كنان اين ها را مينويسم ،اما ، ته قلبم چراغي روشن است ،به هر دويشان فكر مي كنم ،به “بيا كز چشم بيمارت”به دوستي شان كه قلب آدم را گرم نگه ميدارم ، به چشمت را مي بوسم گوشه انتهايي نامه.
Posted in خودم | 1 Comment »
ماندهايم يا رفتهايم؟ من نميدانم ، داستان وجوه تاريكي دارد كه اميدي به روشن شدن هيچ كدام از زوايايش هم نيست ، رفتهايم يا رانده شدهايم ، خواستهايم بمانيم يا شايد چون پناهي نبوده ناچار از ماندن شدهايم؟ بگذاريم و بگذريم؟ آنكس كه مانده چه؟ آنكس كه رفته و آنكس كه رانده شده ؟
يك كسي ، يك روزي ، يك جايي ، وقتي كه از سرعت سرگيجهآور داستان ما كم شده باشد ، آنرا خواهد گفت. وقتي كه بشود ، بتوانيم به حفره خالي نگاه كنيم ، بدون اينكه درد سنگيني توي سينه بپيچد و راهش را با اشك باز كند ، كه من هميشه به اينجاي داستان كه ميرسم رهايش ميكنم ، با گريه رهايش ميكنم ، كه ما ، من ، هميشه و اكنون راوي ناتمام داستان خويشتنيم.
ميدانم كه قرار بر اين نبوده ، اما حالا همين است و دانستنش چه دردناك است و آدم به شكل خونباري آغشته است از اين همه. از زمانهاي كه زمان ما نبود و زخمهايمان از آن دست كه بشود حتي با گذشت سالها نشانش داد. كه گاهي توي تنهايي با اكراه نگاه ميكنيم ، به جاي خالي بودنش ، تكهاي از خويشتنمان كه ديگر نيست و لابد نخواستهايم با چيزي يا كسي پرش كنيم.
و ما زنده ، ميمانيم. كجاي دنيا برويم زمان به عقب بر ميگردد.وقتي كه چمدان سفرهايمان هم ، شكل يادهاي كساني است كه رد سوزش سيلي بعضيهايشان روي صورتمان ماندهاست و جاي دشنهاي كه بر استخوان و زخمي تا آن حد عميق كه هميشه خونريز ميماند.
ميدانم نميشود به زخم نگاه كرد و به ياد نياورد دستي را كه فرو آورده ، كه نميشود هم درد و هم درمان باشد ، كه قراموشي ناممكن است و گمانم هركس بايد يك ژان والژان درون داشته باشد كه خود ضعيف ترسيدهاش را به دوش بگيرد و از بالاي ديواري كه راه را بن بست كرده بجهد. براي همان اندك زمان مانده ، از براي زيستن زندگي ديوانه. بگذاريم و بگذريم جانم ، با خيال روزهاي روشني كز دست رفتند.
*احمدرضا احمدي ، شعرها و يادهاي دفترهاي كاهي
Posted in تنهايي | Leave a Comment »
I search for silence deep within,
To stop the voices that begins.
The whispers from the past, echoes in my soul,
Never dies, never lies,
And I cry. …
Calling, calling, how do I adore?
Help me, show me, free me. …
These would I be gone,save that,to die,
I must leave my love alone. …
I must leave my love alone. …
Posted in Uncategorized | Leave a Comment »
حالاي من براي تو گذشته خواهد شد.شكايت نميكنم من گذشته خواهم شد. و شكايت نمي كنم و شكايت نميكني.
شب يك ، شب دو ، بهمن فرسي
Posted in Book, از يك آدم روزهاي دوشنبه | Leave a Comment »
1- تابلوي بالا “قرباني ابراهيم” از رامبراند است.
2- تورات، سفر پیدایش، باب22:
“واقع شد بعد از این ایام که خدا ابراهیم را امتحان کرده بدو گفت: ای ابراهیم. عرض کرد: لبیک. گفت اکنون پسر خود را که یگانه توست و او را دوست می داری را بردار و بر زمین موریا برو و او را در آنجا بر یکی از کوه هایی که به تو نشان میدهم برای قربانی سوختنی بگذران…و ابراهیم دست خود را دراز کرده کارد را گرفت تا پسر خویش را ذبح نماید. در حال فرشته خداوند از آسمان وی را ندا در داد و گفت:… دست خود را بر پسر دراز مکن و بدو هیچ مکن زیرا که اكنون دانستم که تو از خدا می ترسی چون که پسر یگانه خود را از من دریغ نداشتی… بار دیگر فرشته خداوند به ابراهیم از آسمان ندا در داد و گفت: خداوند می گوید به ذات خود قسم می خورم چون که این کار را کردی و پسر یگانه خود را دریغ نداشتی هر آینه ترا برکت دهم …”
3- در زبان عربي گاهي در انتهاي كلام ، براي گفتن جان مايه ، ختم كلام ، جايي كه ديگر راهي نيست و همه آنچه كه گفتهايم تام و تمام بوده و كار ديگري از دست بيش از اين گفتن بر نميآمده ، ميگويند خٍلاص (به كسر خ). يك جور خوبي هم ميگويند. بعد انگار يك جور شيدايي باشد توي اين كلمه ؛ يك جور شيفتگي ديوانهوار و ديوانهبار ، ميريزد از همين خٍلاص. انگار دم گلوي يك آدم عاشق چاقو گذاشته باشند و بعد بگويند خٍلاص و كارد را بكشند ، خٍلاص عربي در زبان پارسي معني “رستگاري” ميدهد.
4- زياد شنيده بودم از ساز و آواز و تصنيفهاي بزرگداشت پرویز مشکاتیان ، نشنيده بودمشان تا همين چند روز پيش كه نسيم لينك هر چهارترك را گذاشت ،از “چشم مست میگونت” كه به قول سركار خانم لحظه قابليت مردن ، جان دادن ، دارد تا جايي كه ياد ميكند از آنكه زما وقت سفر ياد نكرد؛ تا صداي ريز و تيز و دندانه دندانه سنتور ترك سوم. دانلود.
5- حالا دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما
و دیدار دیگرانی که ما را ندیدهاند.
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید.
سيد علي صالحي
6- توي سرم يكي شب به روز ، پيوسته ميگويد خٍلاص دختر جان ، خٍلاص و كارد را ميكشد. رستگاري توي اين يكي نيست ، اين خٍلاص فراموشي ميخواهد.
7- بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که کس مباد چو من در پی خیال محال
از بديهاي ورد پرس يكي همين است ، نوشته مرتب و منظم را معوج ميكند.
Posted in Music, از يك آدم روزهاي دوشنبه, تنهايي, خودم | Leave a Comment »
عكسهاي روز پنجشنبه را ميبينم. عكسهاي روز تولد ، تولدم. توي تمام عكسها تنها و آن ديگري پشت دوربين. تظاهر كردهايم به لبخند ، به شادي ، من براي او كه اين همه خواسته تا شاد باشم ، او براي من تا بخندم و ميداند كه تظاهر ميكنم و غمگين است اما هر دو نقشهايمان را بازي ميكنيم و من شمعهاي روي كيك را فوت ميكنم. يكي از عكسها كه منم با مانتوي سبز روشن و شال سرخ ، پشت به آسمان ، جنگل و دريا و نگاه به ناكجا دارم. از آن عكسهاييست كه بدون اينكه بدانم گرفته شده و دوستش دارم.
جمعه صبح لب ساحل سنگي نشستهام ، غمگينم. ديگري گذاشته تا تنها ، خوب گريههايم را بكنم. دريا انگار ميخواند “بند گيسو واكن” و موج سر ميكوبد به سنگ. تولدت مبارك ، تنها تنها روي يك زمينه سفيد ، خيلي سفيد. من اينجا كنار آب سرد و سبز و خاكستري ، خشمگين ، من؟ دريا؟ هردو به گمانم ، زير لبي با “دلم از غصه داره خون ميشه دريا كاري كن” ميايستم به تماشاي دور دور ، موج حالا سر به سنگ ميكوبد و پاهاي برهنه من ، سنگ را ميشويد و پاهاي برهنه من. آن ديگري هنوز دور ايستاده تا من يادم بيايد ” بر سرت بشكند ، هوار شود” و باد سرد نمدار شور كه ميخورد به صورتم. جان بيتاب ، بيقراري ، بيقرارم. “به جستجوي تو در اعماق دوزخ شدن “. بالا و پايين رفتن يك تن سبك روي آب و صداي آب كه آرامم نميكند و ديگري هنوز آن دور ايستاده تا شايد اين بشود كه نشده و فقط بيقرارترم كرده. دورتر يك مرغ دريايي زورش به باد نميرسد ، پر ميزند ، باد ميراندش عقب ، عقب ، عقبتر. ميرود عقب ، فقط عقب بعد دوباره ميراند خودش را به جلو ، باد سد راه ميشود. ديگري اينجاست ، شالش را باد پيچانده دور گردنش ، نشانم ميدهد ، نميگويم كه ديدهام ، تا لابد ياد بگيرم كه زندگي اين است ، ميراندت به عقبترين ممكن و تو بايد فقط عقب بروي ؛ “طاقت بار فراق” هم جايي ندارد. جانم بيقرار است. يادم ميرود تا 12 خرداد 89 كه رفتم به هواي صدايي كه آمرانه روي پيغامگير دستور داده بود براي اداي پارهاي از توضيحات بايد بروم و شبش كه ايستادم جلوي يخچال و تمام محتويات يخداني كه خريد روز جمعه 16 بهمن ماه 88 بود را خالي كردم توي كيسه و بردم ريختم توي سطل زباله بزرگ سر كوچه. و زمان به عقب كه بر نميگردد ، هيچ ، جلو هم نميرود و متوقف مانده لابد روي آخرين روزي كه من سر انگشتانم را رساندم به دستي كه معطل مانده بود جلوي آسانسور تا كه ببردش پايين و من هنوز يادم به دستهايمان هست كه رسيده و نارسيده ماندند و درد ، درد خواسته نشدن است و فقداني كه بايد يك تنه تا به آخر آخر حمل كني.
* اينها يك روزي خاطره ميشوند لابد ، يك روزي كه بشود براي كسي بازشان گفت.
** اين لالايي را يك روزي كه توي اينترنت براي بچه جانمان دنبال لالايي ميگشتم ، پيدا كردم. بچه جان شبها با موسيقي ميخوابد. خواسته بودم تا كادو تولدش باشد كه نشد ، ديدم زيادي غمگينند. اما يك شبي به داد خودم رسيد ، يك شبي كه موقع درست كردن سالاد يادم آمد كسي كه تمام هويجهاي توي سالاد براي او بود ديگر نيست و هيچ هم نخواهد دانست كه هميشه تمام هويجهاي توي سالاد و كشمشهاي توي غذا براي او بوده و اين لالايي به دادم رسيد كه دراز كشيدم روي تخت و هي از نو گوش كردم تا خوابم برد.
*** خانم هايده يك جايي توي يكي از همان آهنگهاي خاطرهدار ستاره دار خوانده كه ” موج بی آرامم ، اشک بی فرجامم ، خسته از خویشم” انگار اين روزهاي من ، انگار همه شبهاي من. ميشود از اينجا برش داريد كه من به زمزمه ميگويم خسته از خويشم.
Posted in Music, خودم | Leave a Comment »
بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني آنچه كز غم هجران تو بر جان من است
Posted in Uncategorized | Leave a Comment »