October 25, 2009 by saplinginwind

يك جايي بايد گفت از استيصال ، از اين گرداب پيچپيچ كه در خود ميكشد و بازپس ميدهد تا از نو. از خوشيها و حسرتهاي توام ، از آواي غمناك آدمها كه لابد اگر اهلش باشي از لابهلاي خندهها و حرفهاي پرشورشان مي شنوي كه از نيني چشمهايشان پيداست ، از غم مكر در مكرر. شانههاي در هم كشيده ، از لب پرچيدنهاي يكباره شان ؛از نزديكهاي ناممكن خواستني ، از همه نزديكهاي ممكن نخواستني. از غم چه بگوييم كه حديثي مكرر است ، از عشق چه بايد گفت كه تنهاست و از پنجرهاي كوتاه به بيابانهاي بيمجنون مينگرد؛ از رفتن و پاي در گل ماندن؟ از حديث تيره روزمرگي ، از عاشقيتهاي همچون حفرهاي خالي ، سياه ، تاريك ، وسوسه كننده و در نهايت از استيصال؟ حكايت گرهخوردگي دستان درهم ، سري خميده در گريبان و كلماتي كه ناگفته گم ميشوند در تكرار هرروزه صبحهاي از خواب بيدار شدن ،لباس پوشيدن و تورق روزانه كار و رنج گفتن من خوبم به همه آنانيكه چشم در چشم ميشوند.
Posted in از يك آدم روزهاي دوشنبه, خودم | Leave a Comment »
October 18, 2009 by saplinginwind
دست یاری به علف دادیم و
ذرّت شد
دست یاری به آتش دادیم و
موشک شد
مردّد و
محتاط
دست یاری می دهیم
به آدم ها
بعضی آدم ها.
—
میروسلاو هولوب
(+)
Posted in تنهايي, خودم | Leave a Comment »
October 11, 2009 by saplinginwind

نشستهام سر به كار ، فاكتورها را امضا مي كنم ، يك امضاي نيمگرد كه به سمت پايين گره مي خورد، هيچكدام هم شبيه هم نيستند ، يكي گرد شكم به بيرون داده ، يكي گردي كه گردن كشيده به سمت بالا ، يك نيم گرد بيحوصله ، مهر ميزنم و مي نويسم از طرف ، يك كمي آنطرفتر اسم خودم را مينويسم. كلمات زاويهدارند ، خشن. نگاه مياندازم به كاغذ چسبانده به مانيتور ، فاكتور آندره ، فاكتور هادي پويا ، پيگيري ضمانتنامه ، سرو دنا صنعت …. . با رواننويس قرمز. چشمگير. پايين نقشههايت را نگاه مي كني ؟ من ريز ، با همين روانويس قرمز نوشتهام ، پراگ ، ورشو ، وين ، برلين ، كپنهاگ ، آمستردام .
رفتم از توي گاو صندوق مهر رو بيارم. كوله پشتي دراز و دوربين جلوي چشمم بودند ، نگاه كردم ، سر فرصت ، اول فكر كردم چه كوله چركي ، بعد زود پس زدم ، سفري در كار نخواهد بود ، بايد امشب برومي در كار نيست هرچند كه همه لباسها رو مرتب چيده باشم روي كاناپه. بليزها با بليزها ، شلوارها با شلوارها ، دامن پشمي ، سوييشرت ، كت كوتاه مخمل كبريتي ، كفش ، روي مبل يكنفره لوسيون ، كرم ، عينك ، دمپايي ، حوله ، ملافه. قرار عاشقانهاي نيست ،هيچكسي روز 18 اكتبر توي ميدان زير پرچم مجسمه منتظر ننشستهاست. پرچم هست ، من نيستم. به همين سادگي كه خوشمزه نيست ، كه مزهاش تلخ است ،تلختر از …. . يادت هست؟؟؟؟
من يادم هست كه هي قد كشيدم تا اندازه تو بشوم ، يادم هست كه فكر ميكردم تو بالايي و من چه دورم. من هرگز بودم و فكر ميكردم تو هم هرگز. با همان اطمينان محكم روزهاي پيش از 28 سالگي.خيالم پر ميكشيد ، نگاه بازيگوشي ميكرد ، اما آن پشتها ، پايينها مي ماند. آخ ،آخ از همه ما آدمها و اين بي رحميها ، كاش همان جا پشت خط تيره ماندهبوديم ، كاش نزديكي نبود ، كاش نبوديم ، نبودم ، نبودي.
روز اول. روز اول را من خوب يادم هست و مي دانم كه يادم ميماند. فقط ؛ برايت گفتم كه با تمام بيرحمياش ، با تمام قساوتاش ،پيشگوييهايش هميشه راست بود؟ گفته بودم. كاساندرايي بود در هيبت مدهآ ، با همان بي رحمياش. بايد اعتمادش ميكردم ، به ناتواني خودم. تقصير از تو نيست جانم ، كه در اين ميانه من تنهايم.
امروز را هم يادم ميماند ، من امروز 19 مهرماه نعرهزنان ، جامه دران ، دنبال كسي بودم و اي واي از دردي كه نتوان گفت كه دردي را كه به بيان نيايد ،آدم چطور بجويد مرهم را؟
ناگفتهها را گذاشتي كه من پر كنم ،چه زيركانه. من اينقدر ارزش نداشتم عزيزكم!
Posted in از يك آدم روزهاي دوشنبه | Leave a Comment »
September 23, 2009 by saplinginwind
آدم ميماند در كجاي انتخاب مرد زندگياش اشتباه كرده كه وقت به ياد آوردن ، با تقريب خوبي ، تكه تكههايي از مردهاي زندگياش يادش ميآيد.
Posted in از يك آدم روزهاي دوشنبه | Leave a Comment »
September 21, 2009 by saplinginwind

Mrs. Erlynne :
When I think of it(marriage), I think
of a room...,here you can't open a window.
Where there is no window.
Every day you wake up
and the room is smaller.
You don't notice, not at first.
It happens slowly.
In inches.
Then one morning,you open your eyes...
and the room is so small...
you can't move.
You can't take a breath.
You have to get out.
You can't think of anything else.
Or anyone else.
Tuppy :
You married the wrong man,that's all.
Mrs. Erlynne :
He married the wrong woman.
Posted in فيلم | Leave a Comment »
September 21, 2009 by saplinginwind

گاهي آدم بايد بشود يك آدم ديگر. هرچه دورتر بهتر ، هرچند كه سختتر. آدمي اگر بخواهد كه خودش نباشد هم سخت است ، چه برسد به اينكه كسي ديگر بشود ،دورتر ، دورتر. اين ميشود كه اما كه گاهي زندگي رساند آدميرا به جايي كه مي بيند روي لبهاش ايستاده ، اينطرف يا آنطرف؟ و مسئله هم اينجاست كه هيچكدام هم توفيري ندارد و براي پرهيز از سقوط است كه لابد چنگ مي زني.
به گمان من اين بار ميشود ، ميشود بعد از ماهها چمچاره كردن و به جايي نرسيدن ، برسد به اينكه چيزي كه قبلن بوده نه تنها آش دهن سوزي نبوده ، كه حتي بدآمد ديگراني هم بودهاست. بعدش ميشوي آدمي كه كه ديگران خواسته بودند ، بسكه آدمي كه خودت خواسته بودي مدام سرش خورده بود به سنگ ، پايش گير كرده بود به گليم ديگران ، بسكه روحش زخم داشت.
شايد اين هم از خاصيتهاي در ابتداي سيسالگي بوده باشد ، كه بيهوده نيست. پشت سرم را كه نگاه ميكنم چيزي جز چالههاي متعدد و تپههاي بدقواره نميبينم ، نه حتي يه تكه زمين يك دست بي آب و علفي حتي و مگر نه اينكه هروقت گفتهام “من آدمي هستم اينجور و اصلن آدمي نيستم آنجور” چرخيدهام و تابيده و شدهام چيزي آدم كه نبود اصلن آنجور؟ در آستانه ورود به 30 سالگي فقط همين را ميدانم كه آن آدميرا كه قبلن بوده دوست ندارم ، نداشتهام هيچوقت و فقط ابرازش نميآمده. مني كه هميشه بدبين بودهام حالا ميخواهم بخش بزرگ بدبينام را جا بگذارم آنطرف كه در اينسو اگر خوشبيني هم نباشد، بدبينيهم كمتر باشد ، هرچه ميشود كمتر باشد.
ميخواهم صبر كنم ، هي لبخندهاي گشاد بزنم ، ميخواهم زندگيام را شلوغ كنم ،نه از آدمها ،كه همين چهار و تا و نصفي آدم مارا بس ، از انبوه كارها ، ازآدمها نه ، آدم ها را ميخواهم كه جا بگذارم.
* اين آهنگ
Posted in خودم | Leave a Comment »
August 18, 2009 by saplinginwind
نه ، هيچ وقت همه داستان اين نيست كه من ميگويم ، يا تو يا آن ديگري. هميشه تكهاي از داستان در بازگويياش جا مي ماند ، گم ميشود ، يا از حافظه راوي يا روايت نكردن تام و تمام قصه! بنا به مصلحت هم باشد شايد ، بنا به مصلحت. و اين مصلحت ، اين تشخيص دادن آنچه كه بهتر است در حال روايت ، اين دست بردن ، تغيير دادن ، اين اعجاج در داستان كار را خراب ميكند. بايد كه قصه را تماما گفت اگر نه قصه را سپرد به دست قصهگوي استاد. كسي كه پيچ و خم داستان را با آهنگ صدايش هماهنگ كند ، يك جور هارموني. آدمي كه بتواند رنگها را ، حسها را ، آدمها را ، روي سپيدي كاغذ يا در وقت بازگويي با كلام به شايستگي نشان دهد. من راوي قصه نيستم ، اين قصههاي اين روزها را من دوست ندارم كه راوياش باشم ، نه فقط از تلخي ، نه فقط از گيجي بهت بعد از مواجه با حقيقت ، شايد براي اينكه من نميتوانم راوي تام باشم. من اگر قصه اين روزها را بخواهم روايت كنم ، بنويسمشان ، بگويشمان ، يك چندتا چيزي را جا ميگذارم ، يچهاي و گرههاي مهم داستان را ، آنهم از عمدي كه از سر مصلحت نيست ،از سخيف بودنشان است.
اينروزها ، كه كابوس شبها امتداد يافتهاند در طول روزها ، چاره آدمي مثل من ، نشستن و ديدن روايت ديگران است از حقيقتي كه من شريكش بودهام. از سر عمد است اين شركت نكردن ، سكوت كردن و ديدن اينكه چه آسان براي چيزي به اسم منفعت كه در رنگ و لعاب زيباي مصلحت پيچيدهاندش ، آدمها آن بخشهاي به دقت پنهان شدهشان را به من نشان ميدهند ، شايد حتي سكوت كردنشان ، سرپيچيشان از بازگويي ، اين هرچه پيش آيد خوش ايد ، اين شانه بالا انداختن ، اين ناديده گرفتن ، اين از كنار قضاياي با دامني بالا گرفته آهسته عبور كردن و اين همه و همه عدم مسئوليت پذيري در بازگويي و بازنمايي دوباره و چندباره حقيقت ، همه نشان دهند كه ببينم كجاها در وقت گفتن داستان تخطي كردم از اصل روايت.
Posted in خودم | Leave a Comment »
August 10, 2009 by saplinginwind
من اينجا هر روز نشستهام و همين فيلم را كه از سر تكرار ميشود مي بينم. منتظرم . هر روز بين خيل آدمها ، حضور خسته اشيا ، نشستهام روبري اين پرده بزرگ . باور نمي كنم ، اين همه بيرحمي را باور نميكنم ، اين همه حادثه پيچ پيچ را باور نميكنم ، قهرمان ، خسته شده از اين همه حادثههاي نفسگير ، آدم بدهاي نا ميرا. من هنوز اميد دارم به اينكه قصه اينطور نباشد. بعد از اين گرههاي فراوان قهرمان قصه همه آدم بدها را ،حتي خاكستريها را كنار بزند ، خاكهاي لباسش رابتكاند و برود يك جاي روشن و پر نور ، با فراغت سر بگذارد و بميرد.
Posted in Uncategorized | Leave a Comment »
August 3, 2009 by saplinginwind

تمامی روزها یک روزند …
تکه
تکه
میان شبی بی پایان
(+)
Posted in Poem, تنهايي | Leave a Comment »
July 29, 2009 by saplinginwind
خسته شدم از توضيح دادن نه هروزه ،هر لحظه ، از بابت گفتن دائمي منظوري نداشتم ، از دل رنجيهاي هميشگي ، از مواظبتهايي كه اينقدر زياد شدهاند و هراسي دائم از گفتن چيزي كه جايي به كسي بربخورد ، دل آدم نازك است ،از شيشههم نازكتر و تو چه ميداني كه چه چيزهايي دل ميشكند ، كلمهها هيچ سر ياري ندارند ، توضيح دادن شده وظيفه ، بله من اشتباه كردم ، نه ، نه ،حق باشماست ، شما ماجرا را ازاين زاويهاي ديد كه من نديدم ، نه ،كور كه نيستم ، نه ،ميبينم ، حتي عينك هم نمي زنم ،چشم بصيرت كجا بود ؟ نه آن را كه اصلن ندارم.
اين ناتواني ، اين ناداني ، روزها را بههم ميريزد ،شب ها را سياهتر ميكند ، همين ترس از رنجاندن ، همين ترس از محبوب نبودن ، دوست داشته نشدن ،پس زده شدن ، رانده شدن و بعد هر كس يك آدم به دقت پنهان شده نيمه وحشي در درونش دارد كه يك روزي بالاخره بند پاره مي كند و اول خودش را تكه تكه مي كند ، براي ديگران فقط شايد زخم بزند ،اما اين نيمه وحشي درون بند كه گسست ، اول برخلاف مصداق چاقوي لابد زنجان عمل مي كند ؛ دسته را مي برد. مرزها كجاست ، مرزها را من گم كردهام.
Posted in خودم | Leave a Comment »