December 26, 2009 by saplinginwind
من دور ايستاده بودم ، خيلي دور ، يك جماعتي يادم هست با لباسهاي حالا چرا قهوهاياش يادم مانده كه يك مستطيل دراز درست كرده بودند و جلوتر ،خيلي جلوتر ايستاده بوند. من تو زل آفتاب ساعت 11:30 ايستاده بودم ، مهدي و مليحه و مريم و مستوره كنارم بودند ،نفس كم آورده بودم ، دهنم خشك بود و فكر كردم چه ميكنند آنجا ؟ چرا نميريم خونه ، يك دستي از پشت حلقه شد دور شونههام ، برگشتم ، يه خانم قد كوتاه ،خپل ، چادري ، سفت بغلم كرد و هي تند تند ماچ ، يكجوري خودم رو كشيدم بيرون ، دختر ارباب بعد هاي هاي ، دنبال مامان گشتم ، حتمن يه جايي با خاله داشتن حرف ميزدن ، نبود ، گفتم مامانم اونجاست ، با انگشت جمعيت رو نشون دادم ،مگه تو دختر آقا نيسي؟ كلافه كه بودم ،نه ، نه ، همه اونجان ، باز جمعيت ،مهدي آهسته نوك انگشتاي دست چپم رو گرفت ، برگشتم سمتش ،سيگار داري؟ الان ، اينجا؟! بين اين همه آدم ؟ خوب نه نميشه ،معلومه كه نميشه حالا اگه مرد بودي فرت فرت سيگار مي كشيدي ميشد ، ميذاشتن بيشتر به حساب غم تلنبار شده اشك نشده مانده توي دل لابد . مي گم بيخيال ، با چشم دنبال داريوش ميگردم با تيشرت سبز و شلوار جين آبي ، نيست ، كاوه هم نيس ،من در محاصره ، جمعيت ييهو از هم باز ميشه هر كدوم مثل مورچههايي كه آب تو لونهشون بريزن پخش ميشن ، برانكارد رو روي دست بالا بردن و دور امامزاده ميچرخونن ،آدم تهران به دنيا بياد ، زندگي كنه ، بميره ،بعد اينجا دفنش كنن ، نگاش ميكنم ، نه نمي شناسم ، هرچند لباس سياه پوشيده با ته ريش يك روزه ، به خودم ميگم مردم خستهان ، بي خيال ، دايي رضا بازومو ميگيره ، نمي خواي ببينيش؟ ، يك دستي كه سرده قلبم رو مي گيره تو مشتش ، نه ، نه ، ديدمش ، بسه ديگه ، رو مي گردونم ، دايي ميفهمه ،مي دونم بين اين همه آدم از همه بهتر مي فهمه ،فكر ميكنم وسط خيابون، با اون قد بلند و هيكل چهارشونه چندك زده و حسين نه سالهرو بغل گرفته بوده و صداش مي زده ، ميفهمه ، يكي از يه جايي صدام ميكنه ، منصوره ميگه نديدمش روز آخر ، مي خواد ببيندش ، بيا نذار ، با منصوره مثل ظرفاي كريستال چك كه با دست تراش خورده باشن رفتار ميشه و ميشده هميشه ،نازي نازي ،ملوسم ، مي خوام تو رو ببوسم ، اما در حد بلوراي فرانسه مونده ، از كريستال فقط اداشو داره ، نه برقشو ، نه اون هزار رنگشدنشو وقتي ويسكي رو با يخ مي ريزي تو ليواناش و مي چرخوني توي نور ،شونه بالا ميندازم ، خوب ببينه . گفتن روي صورتش نايلون كشيدن ، با خودم فك كردم چرا نايلون ، فك ميكنم صورتت از پشت بخار دهنت پيدا نيس لابد ، شيشه نيس كه ، پلاستيكه سگ مصب ، نه ، صورت بخار دار نايلون پوشونده نميخوام ، سيگار ، كيارش رو پيدا مي كنم ، از كاوه يا داريوش يه نخ سيگار بيصدا بگير بيار واسه من ، تو اين شلوغي كجا ميخواي بكشي ؟ صداي دايي رضاست ، نه ، خوب راس مي گه ، عزاداريم ما ، شال پوس پيازي رو باز ميكنم و دوباره ميبندم ، يه دستي روي شونمه ،از دستايي كه بيصدا ، وسط اين شلوغي روي شونه بيان بدم ميياد ، اصيلاست ، آب پرتقاله ، يه ليوان بخور ،سر بالا ميندازم ،سگ تو روحتون ، ولم كنين خوب ، تو پرتقال دوس داشتي كه ، آب پرتقاله ، شربتشه ، منم شربت هيچوقت دوس نداشتم ، چه اخماي تو همي ، به جهنم ، اينجا كه جاي آشتيكنون نيس ، تو خيالم يه سيگار آتيش مي زنم ، با همين فندك بيابونيها ، چقده با هم ميخنديديم ، اينا واسه بيابونه كه ، بعد پشت گردنمو عين گربه مي گرفتي تو دستت ،نفس مني تو ، نفس نفس ، صداها بيشتر شده ، صداي هياهو ، دايي ميبردم جلو ، ميگم نمييام ، خر ، ميگم شما برين ، خاكستر سيگارمو آهسته تكون ميدم مي ريزه زمين ، از خاك به خاك ،از خاكستر به خاكستر ، آخ كاشكي زودي تموم شه بريم ، ، پسر نداشت كه ، نگام ميره بالا ، خاكستر سيگار مي ريزه رو مانتوم ،يكي توي قبر وايستده داره بلوك بتني ميچينه ، نيش نداره اين حرفا ، امروز من روئينتنم لابد ، والا براق ميشدم تو صورتش ،كه الاغ ، تو اصن ميفهمي؟ ،حالش نيس ، دور منير جمع شدن ، منير اما مثه ظرفاي چيني سوره ،هي با احتياط بايد باهاش رفتار كرد ، هر لرزش قلبي منجر به افتادن تمام قدش روي صحنه ميشه ، لابد داره خفه گريه ميكنه ، منصوره در محاصره دختر خالههاست ، گريههايي با صداهاي ريز ،تمام راه پشت سر آمبولانس ،از تهران تا اينجا ، گريه صدادار ريز بود با اريك كلپتون كه بيوقفه توي سر من ميخوند Layla, darling won’t you ease my worried mind? ، مامانرو ميبينم ، حرفهاش با خاله تمومي ندارن كه ، زمان ارزشي در رديف بيهودگي داره براشون ، حتمن داره ميگه فخرالسادات نيومده ، خوب خودش نميخواست ، غدغن كرده بود ، آمدن تمام ساداتهاي افادهها طبق طبق رو غدغن كرده بود ، خبر دادن به نصف آدمايي رو كه اينجان. نفس مني تو ، نيستم ، دارم نفس مي كشم ، اگه بودم كه الان پيش تو بودم ، ريه دو روز آخر تقريبن از كار افتاده بود و نفس چه سخت بود ، آب خوردن محال شد ، قربون چشات بگردم يه ليوان آب برا من مي ياري؟ ، چنگ زدم به ملافه ، التماس كردم كه برو ، دل بكن ، بيشتر از اين نمون ، چي ميگي دو روزه بس نشستي جم نميخوري از بالاي سرش ، دعا كردم ، با همه بياعتقاديم ، ماترياليستي تو دختر ، اين همه دروغ كه نيس ،نه ، نيس ،خرافست ، پ من خواب ميبينم چي؟ ، اون از صفاي باطن مي ياد جلال جان ، شوما داري من ندارم !، مسخره مي كني ، نه به جان خودت ، ببين ، يونگ رو بگم؟ ، نه ، بذا من بخونم ، نه ، فقط يه شعر بلدي ،
نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
سنگا رو چيدن ، كاش سردت نشه اون زير ، يه سيگار ديگه روشن مي كنم ، حالا دارن خاك ميريزن ، هي خاك مي ريزن ، پر نمي شه ، آدمي كه شب جمعه بره به خاك قبر براش فراخ ميشه ، خندهام گرفته ، الاغ شده بود 30 كيلو ، قبر فراخ ؟، شده ببيني آدم 52 كيلو باشه ، يك ماهه بشه 30 كيلو؟ ، خري كه منم ، آدمهان كه اين پا و اون پا مي كنن ، ميریم سر خاك خيس ،خاك سرد ، بعد يادم مي ياد كه اشارتيست به آرامش ، پس خاك پذيرنده ، خاكي كه تو رو تو دل خودش جا داده ، تو شدي بچه خاك ،چهارتايي نشستيم سر خاك تو ، با گل ، با بوي حلوا ، با سيب سرخ ، روبان سياه ، آدمهاي دور و بر ، دستم ميسوزه ، آهسته كف دستم خاموش مي كنم
Posted in خودم | Leave a Comment »
October 25, 2009 by saplinginwind

يك جايي بايد گفت از استيصال ، از اين گرداب پيچپيچ كه در خود ميكشد و بازپس ميدهد تا از نو. از خوشيها و حسرتهاي توام ، از آواي غمناك آدمها كه لابد اگر اهلش باشي از لابهلاي خندهها و حرفهاي پرشورشان مي شنوي كه از نيني چشمهايشان پيداست ، از غم مكر در مكرر. شانههاي در هم كشيده ، از لب پرچيدنهاي يكباره شان ؛از نزديكهاي ناممكن خواستني ، از همه نزديكهاي ممكن نخواستني. از غم چه بگوييم كه حديثي مكرر است ، از عشق چه بايد گفت كه تنهاست و از پنجرهاي كوتاه به بيابانهاي بيمجنون مينگرد؛ از رفتن و پاي در گل ماندن؟ از حديث تيره روزمرگي ، از عاشقيتهاي همچون حفرهاي خالي ، سياه ، تاريك ، وسوسه كننده و در نهايت از استيصال؟ حكايت گرهخوردگي دستان درهم ، سري خميده در گريبان و كلماتي كه ناگفته گم ميشوند در تكرار هرروزه صبحهاي از خواب بيدار شدن ،لباس پوشيدن و تورق روزانه كار و رنج گفتن من خوبم به همه آنانيكه چشم در چشم ميشوند.
Posted in از يك آدم روزهاي دوشنبه, خودم | Leave a Comment »
October 18, 2009 by saplinginwind
دست یاری به علف دادیم و
ذرّت شد
دست یاری به آتش دادیم و
موشک شد
مردّد و
محتاط
دست یاری می دهیم
به آدم ها
بعضی آدم ها.
—
میروسلاو هولوب
(+)
Posted in تنهايي, خودم | Leave a Comment »
October 11, 2009 by saplinginwind

نشستهام سر به كار ، فاكتورها را امضا مي كنم ، يك امضاي نيمگرد كه به سمت پايين گره مي خورد، هيچكدام هم شبيه هم نيستند ، يكي گرد شكم به بيرون داده ، يكي گردي كه گردن كشيده به سمت بالا ، يك نيم گرد بيحوصله ، مهر ميزنم و مي نويسم از طرف ، يك كمي آنطرفتر اسم خودم را مينويسم. كلمات زاويهدارند ، خشن. نگاه مياندازم به كاغذ چسبانده به مانيتور ، فاكتور آندره ، فاكتور هادي پويا ، پيگيري ضمانتنامه ، سرو دنا صنعت …. . با رواننويس قرمز. چشمگير. پايين نقشههايت را نگاه مي كني ؟ من ريز ، با همين روانويس قرمز نوشتهام ، پراگ ، ورشو ، وين ، برلين ، كپنهاگ ، آمستردام .
رفتم از توي گاو صندوق مهر رو بيارم. كوله پشتي دراز و دوربين جلوي چشمم بودند ، نگاه كردم ، سر فرصت ، اول فكر كردم چه كوله چركي ، بعد زود پس زدم ، سفري در كار نخواهد بود ، بايد امشب برومي در كار نيست هرچند كه همه لباسها رو مرتب چيده باشم روي كاناپه. بليزها با بليزها ، شلوارها با شلوارها ، دامن پشمي ، سوييشرت ، كت كوتاه مخمل كبريتي ، كفش ، روي مبل يكنفره لوسيون ، كرم ، عينك ، دمپايي ، حوله ، ملافه. قرار عاشقانهاي نيست ،هيچكسي روز 18 اكتبر توي ميدان زير پرچم مجسمه منتظر ننشستهاست. پرچم هست ، من نيستم. به همين سادگي كه خوشمزه نيست ، كه مزهاش تلخ است ،تلختر از …. . يادت هست؟؟؟؟
من يادم هست كه هي قد كشيدم تا اندازه تو بشوم ، يادم هست كه فكر ميكردم تو بالايي و من چه دورم. من هرگز بودم و فكر ميكردم تو هم هرگز. با همان اطمينان محكم روزهاي پيش از 28 سالگي.خيالم پر ميكشيد ، نگاه بازيگوشي ميكرد ، اما آن پشتها ، پايينها مي ماند. آخ ،آخ از همه ما آدمها و اين بي رحميها ، كاش همان جا پشت خط تيره ماندهبوديم ، كاش نزديكي نبود ، كاش نبوديم ، نبودم ، نبودي.
روز اول. روز اول را من خوب يادم هست و مي دانم كه يادم ميماند. فقط ؛ برايت گفتم كه با تمام بيرحمياش ، با تمام قساوتاش ،پيشگوييهايش هميشه راست بود؟ گفته بودم. كاساندرايي بود در هيبت مدهآ ، با همان بي رحمياش. بايد اعتمادش ميكردم ، به ناتواني خودم. تقصير از تو نيست جانم ، كه در اين ميانه من تنهايم.
امروز را هم يادم ميماند ، من امروز 19 مهرماه نعرهزنان ، جامه دران ، دنبال كسي بودم و اي واي از دردي كه نتوان گفت كه دردي را كه به بيان نيايد ،آدم چطور بجويد مرهم را؟
ناگفتهها را گذاشتي كه من پر كنم ،چه زيركانه. من اينقدر ارزش نداشتم عزيزكم!
Posted in از يك آدم روزهاي دوشنبه | Leave a Comment »
September 23, 2009 by saplinginwind
آدم ميماند در كجاي انتخاب مرد زندگياش اشتباه كرده كه وقت به ياد آوردن ، با تقريب خوبي ، تكه تكههايي از مردهاي زندگياش يادش ميآيد.
Posted in از يك آدم روزهاي دوشنبه | Leave a Comment »
September 21, 2009 by saplinginwind

Mrs. Erlynne :
When I think of it(marriage), I think
of a room...,here you can't open a window.
Where there is no window.
Every day you wake up
and the room is smaller.
You don't notice, not at first.
It happens slowly.
In inches.
Then one morning,you open your eyes...
and the room is so small...
you can't move.
You can't take a breath.
You have to get out.
You can't think of anything else.
Or anyone else.
Tuppy :
You married the wrong man,that's all.
Mrs. Erlynne :
He married the wrong woman.
Posted in فيلم | Leave a Comment »
September 21, 2009 by saplinginwind

گاهي آدم بايد بشود يك آدم ديگر. هرچه دورتر بهتر ، هرچند كه سختتر. آدمي اگر بخواهد كه خودش نباشد هم سخت است ، چه برسد به اينكه كسي ديگر بشود ،دورتر ، دورتر. اين ميشود كه اما كه گاهي زندگي رساند آدميرا به جايي كه مي بيند روي لبهاش ايستاده ، اينطرف يا آنطرف؟ و مسئله هم اينجاست كه هيچكدام هم توفيري ندارد و براي پرهيز از سقوط است كه لابد چنگ مي زني.
به گمان من اين بار ميشود ، ميشود بعد از ماهها چمچاره كردن و به جايي نرسيدن ، برسد به اينكه چيزي كه قبلن بوده نه تنها آش دهن سوزي نبوده ، كه حتي بدآمد ديگراني هم بودهاست. بعدش ميشوي آدمي كه كه ديگران خواسته بودند ، بسكه آدمي كه خودت خواسته بودي مدام سرش خورده بود به سنگ ، پايش گير كرده بود به گليم ديگران ، بسكه روحش زخم داشت.
شايد اين هم از خاصيتهاي در ابتداي سيسالگي بوده باشد ، كه بيهوده نيست. پشت سرم را كه نگاه ميكنم چيزي جز چالههاي متعدد و تپههاي بدقواره نميبينم ، نه حتي يه تكه زمين يك دست بي آب و علفي حتي و مگر نه اينكه هروقت گفتهام “من آدمي هستم اينجور و اصلن آدمي نيستم آنجور” چرخيدهام و تابيده و شدهام چيزي آدم كه نبود اصلن آنجور؟ در آستانه ورود به 30 سالگي فقط همين را ميدانم كه آن آدميرا كه قبلن بوده دوست ندارم ، نداشتهام هيچوقت و فقط ابرازش نميآمده. مني كه هميشه بدبين بودهام حالا ميخواهم بخش بزرگ بدبينام را جا بگذارم آنطرف كه در اينسو اگر خوشبيني هم نباشد، بدبينيهم كمتر باشد ، هرچه ميشود كمتر باشد.
ميخواهم صبر كنم ، هي لبخندهاي گشاد بزنم ، ميخواهم زندگيام را شلوغ كنم ،نه از آدمها ،كه همين چهار و تا و نصفي آدم مارا بس ، از انبوه كارها ، ازآدمها نه ، آدم ها را ميخواهم كه جا بگذارم.
* اين آهنگ
Posted in خودم | Leave a Comment »
August 18, 2009 by saplinginwind
نه ، هيچ وقت همه داستان اين نيست كه من ميگويم ، يا تو يا آن ديگري. هميشه تكهاي از داستان در بازگويياش جا مي ماند ، گم ميشود ، يا از حافظه راوي يا روايت نكردن تام و تمام قصه! بنا به مصلحت هم باشد شايد ، بنا به مصلحت. و اين مصلحت ، اين تشخيص دادن آنچه كه بهتر است در حال روايت ، اين دست بردن ، تغيير دادن ، اين اعجاج در داستان كار را خراب ميكند. بايد كه قصه را تماما گفت اگر نه قصه را سپرد به دست قصهگوي استاد. كسي كه پيچ و خم داستان را با آهنگ صدايش هماهنگ كند ، يك جور هارموني. آدمي كه بتواند رنگها را ، حسها را ، آدمها را ، روي سپيدي كاغذ يا در وقت بازگويي با كلام به شايستگي نشان دهد. من راوي قصه نيستم ، اين قصههاي اين روزها را من دوست ندارم كه راوياش باشم ، نه فقط از تلخي ، نه فقط از گيجي بهت بعد از مواجه با حقيقت ، شايد براي اينكه من نميتوانم راوي تام باشم. من اگر قصه اين روزها را بخواهم روايت كنم ، بنويسمشان ، بگويشمان ، يك چندتا چيزي را جا ميگذارم ، يچهاي و گرههاي مهم داستان را ، آنهم از عمدي كه از سر مصلحت نيست ،از سخيف بودنشان است.
اينروزها ، كه كابوس شبها امتداد يافتهاند در طول روزها ، چاره آدمي مثل من ، نشستن و ديدن روايت ديگران است از حقيقتي كه من شريكش بودهام. از سر عمد است اين شركت نكردن ، سكوت كردن و ديدن اينكه چه آسان براي چيزي به اسم منفعت كه در رنگ و لعاب زيباي مصلحت پيچيدهاندش ، آدمها آن بخشهاي به دقت پنهان شدهشان را به من نشان ميدهند ، شايد حتي سكوت كردنشان ، سرپيچيشان از بازگويي ، اين هرچه پيش آيد خوش ايد ، اين شانه بالا انداختن ، اين ناديده گرفتن ، اين از كنار قضاياي با دامني بالا گرفته آهسته عبور كردن و اين همه و همه عدم مسئوليت پذيري در بازگويي و بازنمايي دوباره و چندباره حقيقت ، همه نشان دهند كه ببينم كجاها در وقت گفتن داستان تخطي كردم از اصل روايت.
Posted in خودم | Leave a Comment »
August 10, 2009 by saplinginwind
من اينجا هر روز نشستهام و همين فيلم را كه از سر تكرار ميشود مي بينم. منتظرم . هر روز بين خيل آدمها ، حضور خسته اشيا ، نشستهام روبري اين پرده بزرگ . باور نمي كنم ، اين همه بيرحمي را باور نميكنم ، اين همه حادثه پيچ پيچ را باور نميكنم ، قهرمان ، خسته شده از اين همه حادثههاي نفسگير ، آدم بدهاي نا ميرا. من هنوز اميد دارم به اينكه قصه اينطور نباشد. بعد از اين گرههاي فراوان قهرمان قصه همه آدم بدها را ،حتي خاكستريها را كنار بزند ، خاكهاي لباسش رابتكاند و برود يك جاي روشن و پر نور ، با فراغت سر بگذارد و بميرد.
Posted in Uncategorized | Leave a Comment »
August 3, 2009 by saplinginwind

تمامی روزها یک روزند …
تکه
تکه
میان شبی بی پایان
(+)
Posted in Poem, تنهايي | Leave a Comment »